عاشق بی کس

قصه دل من

تو خودت خوب می دونی چشمای تو برای من یه قصه است قصه ای که سر اغازشو با انتظار نوشتن ونیز با جدایی تمام کردند.

نمی دونم، شاید نمی دانی که این قصه سال هاست که برایم به تحریر در امده ولی شاید تو تازه ان را درک کرده باشی ولی امیدوارم که هر وقت چشمای کسی برای تو یه قصه شد، قصه ای نباشه که با انتظار شروع بشه و با جدایی به پایان برسه....

امیدوارم تو هر کجا باشی عاشق باشی و دیگر برایم فرقی ندارد که عاشق کی هستی و می شوی ولی امیدوارم عاشق هر که می شوی عاشق باشی....

امیدوارم تو هم به درد عاشقی گرفتار شوی تا بفهمی که عاشق چه می کشد....

 

دیدی تا حالا اگر کسی رو دوست داشته باشی، دلت نمیاد

اذیتش کنی؟؟

دلت نمیاد شیشه دلش رو با سنگ زخم زبون بشکنی؟

دلت نمیاد ازش پیش خدا شکایت کنی حتی اگه بره وهمه چیز رو با خودش ببره...

حتی اگه از اون فقط گریه های شبانت و عطر اخرین نگاهش بمونه....

حتی اگه بعد از رفتنش پیچک دلت به شاخه نازک تنهایی تکیه کنه؟؟

هر گوشه کنار شهر هر وقت کسی از کنارت رد می شه که بوی عطرش رو میده چه حالی میشی؟؟

بر می گردی و به اون رهگذر نگاه می کنی تا مطمئن

می شی که خودش نبوده....!!!!

   + نهال ; ٥:٤٢ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٠ شهریور ،۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()