عاشق بی کس

ردپای خاطرات

اون روز که با تو توی قایم موشک بازی روزگار،

تو چشم گذاشتی ومن قایم شدم، فکر نمی کردم یک دیگر رو پیدا کنیم....

حالا تو رفتی و ردپای خاطراتت به اخرین پاییز با هم بودن میرسه...

گاهی نا خوداگاه،به یاد روز های با تو بودن میافتم،انوقت میشنوم که بازم عقلم صداش رو بلند می کنه

وسر قلبم داد می کشم وبهش می گم: بسه دیگه، باز داری بین کاغذ های غبار گرفته دنبال چی می گردی؟؟

و ذهنت دنبال حضورش می گرده ...

انوقت که اون رفت دیگه رفت... 

یادت باشه دیگه بر نمی گرده....    چه بد....!!!!

باز از روزگار دلم گرفته!!! 

   + نهال ; ٦:٢٢ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٠ شهریور ،۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()