عاشق بی کس

دفتر خاطرات

چهار فصل سال رو توی یه سفیدی که با آبی رنگ شده بود،

نقاشی کرده بودم و امروز بعد از مدت ها بازم رفتم تا سراغی از اونا

بگیرم.

پربود از شب هایی که تا صبح گریه کرده بودم و تورو از خدا خواسته بودم!

پربود از اشک و ناله ی سحری که می گفتن استجابت دعا تو اون لحظه هاست!

پربود از خدا خدا کردنا که توی سیاهیا تنها امید دل ماست .

انگار سال هاست می گذره از اون لحظه ها و روزگار،ورد زبونم اون روزا ازخدا تو رو خواستن بود و بس،انکار نمی کنم که لحظه های شیرینم بود توی صفحه ها،ولی سختی اون قدر زیاد بود که لحظه های خوب پیدا نبود.

صفحه صفحه ورق زدم،این جا دلم شکسته بود،این جا غرورم زیرپات مثل هلو

له شده بود،این جا چشام واسه چشات اشک شده بود،این جا دلش واسه صدات تنگ شده بود،... ... ...

صفحه صفحه ورق زدم،هر صفحه ی اون پر بود از جداییا،بازم گریه ام گرفت،

بازم اشکام اومدن تا خاطرات رو واسه دلم زنده کنن.

همیشه از خدا می خوام چرخ زمونه به عقب برگرده تا آسمون دلمو سفید کنم،

چشامم از بدی ها دور بکنم،از خدا می خوام وجودمو از پلیدی پاک بکنه و آسمون چشامو از اشک و آه دور بکنه.

دفتر خاطراتو امروز ورق زدم تا بدونم گذشته ها با همه خوبی و بدیش گذشته و ازیادا می ره،اونی که باید تو ذهنا بمونه اینه که فردا بازم مسافره.

از محبت خدا می خوام همیشه یاورت باشه،همدم اون چشما ومرهمت باشه.

خدا یارت،امیر المومنین پشت و پناهت!!

   + نهال ; ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٥ مهر ،۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()