عاشق بی کس

شاید.....

راستش روایت دوست داشتن و عشق تاحالا فقط تو کتابها خوانده بودم چند باری هم خواستم به زور عاشق شوم ،اما نشد،یک چیزی کم بود که نمی دانستم چی تو که آمدی فهمیدم تمام لحظه های زندگی ام شدی !!

تو که اومدی خیلی چیزها فهمیدم ......!

.....به خودم گفتم هنوز اتفاقی نیفتاده هنوز چیزی تغییر نکرده ،باید خیلی زود جلوش گرفت ،اما تا چشم باز کردم دیدم تو نا ممکن ترین آرزوی من شدی باورم نمی شد من هیچ راه فراری نداشتم ،تو همه جا بودی،لا به لای خطوط کتاب ها،پشت پنجره های غریبه و آشنا،در پیچ وخم خیابان ها،انگار خسته نمی شدی،من هر چه قدر بیش تر دست وپا می زدم بیش تر فرو می رفتم .

گفتم شاید با ندیدنت از پس خودم بر بیام اما خوب گفتن ندارد ....نشد!!

تصمیم گرفتم بی سرو صدا با این آتشی که در جانم شعله ور شده وجانم را همین طور می سوزاند وعشق تورا دارد . بازم بسوزم و بسازم .

فکر کردم اگر روزی به تو بگویم چه آوردی به روزم یا خوای خندید یا دلت خواهد سوخت .می دانستم پاسخ تو به این سوال هر چه باشد تمام زندگی ام را ویران می کند و من می مانم و ویرانه های که یادگار توست ......

حالا برای من فقط فقط خاطره ی صدایت از آن همه لحظه باقی مانده است ،تو برای من یه پلی بودی میان رویا وبیداری و ترانه ای برای روح خسته من !!

اما من برای تو فقط و فقط یه عبور ساده بودم ،شاید روزی بیاد تا بتوانم که تو را از ذهنم پاک کنم ،شاید............... به امید دیدارت !!!!

                 M                           

   + نهال ; ۱:٢۸ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢۸ امرداد ،۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()